پیدا





سرطان ملی

درخواست حذف اطلاعات

we spent the late nights
making things right, between us
but now it's all good baby
roll that backwood baby
and play me close 'cause s like you
run around with guys like me یه یه یه (شکلک ) چقد دوس دارم این آهنگو :دی نویسنده ی کارآموز یه سایت خبریِ فناوری شدم! خیلی اتفاقی شد ولی از اینکه دارم ترجمه میکنم اخبار مربوط ب فناوری و کامپیوتر فلان رو، لذت میبرم درگیر شدن با یه کار مفید و حتی بدون دستمزد، به روز شدن اطلاعات، درگیر شدن با انگلیسی تو سطح ترجمه... همش حس خوب بهم میده اینکه همه چیو ول کرده بودم خیلی جالب نبود مخصوصا برنامه نویسی حرصم میگیره................... کارگاه نویسندگی خوب پیش نمیره برام. حس بی استعداد بودن دارم دیروز رفتم تو چت علی رضا که رازی ک بهش نگفتم رو بگم اما منصرف شدم طبق معمول دلایل رو گم ! پیج کتاب خونیم رو یکی دو روزه باز ولی هنوز فعالیت نمی کنم بذار یکم خودم باشم و ببینم چی میشه زندگیم یه حاشیه امن نیاز دارم! ک بدونم چیکار دارم می کنم "یه حسی تو چ می گفت که عاشقه پس واسه چی منو پس زد بخاطرش... پس زد بخاطرش... با این که دل برید با این که دل ش ت اما تو چشم من معصوم بود و هست من این شرایطو بدتر نمی کنم حتی اگه بره باور نمی کنم..." محمدحسین! تازه ترین عضو خانواده ی ما!!!!!!!!!!!!!!!!!! و البته فاطمه... به احتمال زیاد با رضا ازدواج می کنم! نمیدونم این احتمال از کجا میاد ولی میاد :) هنوز نمی تونم قوی باشم. در مورد زندگی. در مورد حقوقم و آینده م می دونی منظورم چیه؟ منظورم اینه مطمئن نیستم بتونم جوری ک دلم میخاد زندگی کنم یا نه و باید راهی باشه برای من...... برای هر چیزی راه هست "نه فقط از تو اگر دل م میمیرم سایه ات نیز بیفتد به تنم میمیرم بین جان من و پیراهن من فرقی نیست هر یکی را که برایت بکَنم میمیرم!" اینکه رفتم بعد هفته ها باشگاه یکم زنده م کرد وگرنه نمی دونم چی میشد! هااااااااااان، مهم ترین چیز رو نگفتم از فوتبال و دنیاش خداحافظی ! خسته شدم تو این فضای قهوه ای... و اگر ادامه می دادم باید قید خیلی چیزا رو میزدم و اون وقت بد میشد... خبری از دنیای خوشگلِ بهار امسالم نیست همه چی موقت بود مث همه چیزای خوشگل اون روز داشتم برای لیموعسل لیست کتابای تازه که همشون تو همون صفحه های اول موندن رو میدادم. میدونی کلیییییییییی کتاب رو شروع و نزدیک وسطای کتاب ول شون رفتم سراغ بعدی ولی کتاب آ ، خوب پیش رفته. خیلی ملموس حرف میزنه من دارم پیشرفت میکنم! و این از همه چی مهم تره پیشرفت از این نظر ک میتونم کنترل کنم یه چیزایی رو میتونم صبور باشم میتونم ارتباط خوب برقرار کنم میتونم حرف بزنم در مورد دغدغه هام میتونم گوش بدم و میتونم توضیح بدم ک پیشرفت ! روزام با همین چیزا سپری میشه کتاب، 504، چت چت چت... کلش، روزای باشگاه.. اینجوریا باید یه جوری از ایران برم! اینو میدونم. اما میدونم ک هیچ کاری نمیتونم براش م. چون من بی استعدادم و تنبلم. همین دلخورم!